برادران جدا شده باز میگردند پارت ۲

برادران جدا شده باز میگردند پارت ۲,سلام ! خوش آمدید !

برادران جدا شده باز میگردند پارت ۲

از زبان سونیک:

پدر اومد در ماشینو برام باز کرد و گذاشت برای اخرین بار برادرامو ببینم..

برادرای عزیزمو.....

پیشونی هردوشون رو میبوسم..و اروم در گوششون میگم

:(امیدوارم تا وقتی پیداتون کنم زندگی خوبی داشته باشین..مطمئن باشید خیلی زدو پیداتون میکنم)

بعد هم همراه پدر میرم پیش خانم جغده..

+سونیک میتونی ایشونو دارزچنگال صدا کنی ... مدیر اینجا هستند.

دراز‌چنگال:خوشبختم سونیک..

سونیک:سلام..

بعد اینکه سلام کردم با سرعن میرم داخل و پشت در قایم میشم..

+سونیک؟ با پدرت خداحافظی +نمیکنی؟(نامیدانه)

بهش جوابی نمیدم ..اما چند دقیقه همونجور منتظرم میمونه... و بعد رفت ...

صدای ماشین هی دور و دور تر میشد

اشکام سرازیر میشن .

سونیک:خداحافظ..هق...پدر..

عروسکامو که شبیه سیلور و شدو هستن رو محکم بغل میکنم ...

دراز‌چنگال که اوضاعمو میبینه اومد و بغلم کرد ....

همونجوری خوابم میبره....

از زبان پدر سونیک:

+منو ببخش سونیک(زمزمه)

مجبورم برای حفض جونتون از هم دیگه جداتون کنم ......

سیلور رو به یکی از یتیم خونه ها توی شهر سریز بردم

توی راه یتیم خونه میوبوس بودم که...

+گان؟!

فرمانده والترز:(کنترل کننده های زمرد‌های اشوب رو بهمون بده....)

شدو رو محکم به خودم می چسوبونم

+هرگز..

به شدو نگاه میکنه..

فرمانده والترز:(پس دوتای دیگه کجان؟...مخصوصا اون ابیه؟)

+هرگز دستت بهشون نمی رسه ..به +هیچکدومشون...

به سرعت به سمت جنگل رفتم اما... نتونستم از یکی از شلیک های نیروی گان در برم ....و باهام برخورد کرد.

شدو از دستم میفته..خودمم پخش زمین میشم....

فرمانده والترز میره سمت شدو و اونو گرفت و انداخت توی یه محفظه شیشه ای.......

+ولش کن لعنتی...

فرمانده والترز:(مطمئن باش توی ارک به نحوه احسن از تمام نیروش استفاده میکنیم)

فرمانده والترز:(اون دوتا دیگه رو هم پیدا میکنم و از تمام انرژیشون استفاده میکنم)

+هرگز......(نقطه ها نفس نفس زدنشه)

فرمانده والترز:(کی میخواد جلو‌مو بگیره؟تو یا سونیک جونت؟ درسته که انرژی سونیک واقعا خاصه ولی بازم در مقابل من چیزی نیست مخصوصا وقتی برادر عزیز تر از جونش دست منه....)

اومد بلا سرم ...

تفنگو میگره رو پیشونیم

فرمانده والترز:(خداحافظ محافظ‌بزرگ)

و تیر خلاص........

از زبان شدو:(موقعی که میخواد بهوش بیاد)

_مطمئن باشید پیداتون میکنم خیلی زود.......

این صدا چقدر واسم اشناس... ولی یادم نمیاد کجا شنیدمش یا برای کیه...

چشمامو باز میکنم توی یه محفظه شیشه ای پر از اب شناورم....اب.... سرده ...

شدو:اینجا کجاست؟من اینجا چیکار دارم؟اصلا من کیم؟....

یه مرد اومد جلو محفظه وایستاد..

...:(سلام شدو..از خونه جدیدت خوشت میاد؟ اسم من فرمانده والترزه....)

شدو:من کجام؟

فرمانده والترز:(به اینجا میگن ارک یه ازمایشگاهه.. و قراره رو تو و انرژیت ازمایش بشه...

شدو:چی....

موضوعات: رمان
پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴11:11Gisha_she
آخرین مطالب