
سلام !
خب من بنا به دلایل خیلی عجیبی این داستان رو لازم شد شروع کنم و در واقع جای دیگری بارگذاریش کنم .
و با اینکه همین الان هم داستانای دیگمو دارم سال به سال تحویل می دم ولی این هم اضافه شد .
دلیل اینکه اینجا هم دارم به نام افتخار رو بارگذاری می کنم فقط یک چیزه : درخواست زیاد یکی از بزرگواران برای فعالیت بیشتر من .✨✨✨✨(حقیقتا خیلی خوشحال شدم دیدم کسی هم هست ک منتظر قلم من باشه )
این رو از من داشته باشین . بقیه چیز ها هم به زودی می رسه .
پینوشت : نظرتون راجع به پوستر چیه ؟ سر طراحیش پدرم در اومد
دلم اغوش میخواهد
اغوش سرد خاک
که خاموش کند
بدن پر اشتعال مشکلاتم را
نویسند :خودم....

سلامممممم
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟
واقعا ببخشید دیر شد وقت نداشتم داستان بزارم_
واسه ادیت بد پوسترم عذر می خوام ایده ای براش نداشتم#_#
حالا فعلا برین داستان چرت منو بخونین تا ......نمیدونم چیچی
برین ادامه دیگه
اگه میدونستم سوال پرسیدن بیشتر نظر داره زودتر میپرسیدم🤣🤣
کسایی نظر دادن که حتی از وجودشون خبر نداشتم😅
مدرسه ها چطور بود؟
برا خودمو بگم؟
مجبور شدم لباس مدرسمو دوباره بپوشم
با مربی رو اعصاب ورزشمم یه دعوای ریز کردم ...که باعث شد برچسب عصبی بودن همین اول بهم بخوره
خب شما چطور بودین؟