ابزاز پارت ۲۹

ابزاز پارت ۲۹,سلام ! خوش آمدید !

ابزاز پارت ۲۹

#tool_part1.29

آنچه میان آنها گذشته بود

"i was never all that kind

if you were to rewind, than you would find "

«من هیچ وقت اینطور شخصی نبودم ... اگر به گذشته برگردی ، بعد می فهمی چی شد ... . »

- مطمئن نیستم درست نوشته باشم ⁦⁦⁦(⁠〒⁠﹏⁠〒⁠)⁩

°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•

نکته کوتاه پیش از آغاز این چپتر : دوستان این چپتر طولانی تره چون می خوام خیلی جمع و جور تو سه پارت بگم که چی شد پنج سال پیش ، و دوم اینکه چون این چپتر رو من (فلورینا) تنها نوشتم [نمی تونستم آنلاین شم ] خیلی قشنگ نشد دیگه شرمنده ... .

°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•

از زبان شدو :

در حالی که دارم تو سالن های خاکستری پایگاه اگمن با تمام سرعت جلو می رم ، سعی می کنم صدای اون مزاحم رو نادیده بگیرم . از شانس گوهربارم ، تو تیم دو نفره با ایشون افتادم ... .

- هی ... به نظرت ناهار بهمون می خوان بدن ؟ اصن اگ هماهنگ کرده باشن با اگمن ناهار رو بخوریم ، به نظرت برام وایمیستن که برم کلاه وایکینگیم رو واسه نهار بیارم ؟؟؟ شایدم اصن ماموریت بهونه باشه و آخرش این مسیر یک مهمونی برامون ترتیب داده باشن ...

دیگه صبرم داره لبریز می شه ، وایمیستم سر جام .

-آخخخخخخخخ

با صورت می خوره بهم ، بر میگردم و بهش نگاه می کنم . هنوزم اون قیافه احمقانه : تهش همه چیز خوب پیش میره رو به خودش گرفته .

نمی تونم تحملش کنم ... زیادی مثبت نگره ... از جام تکون نمی خورم ، ولی صورتم رو تو هم می کشم . سعی می کنم صدام خیلی تهدید آمیز نباشه :«خفه شو ، فیکر »(البته موفق نمی شم)نمی خوام فکر کنه ازش متنفرم ... ولی ... باید فاصلم رو باهاش حفظ کنم ... اگر خودش یادش نمیاد چه اتفاقاتی افتاده ... اگر یادش نمیاد من و سیلور رو سالها پیش دیده ... و اگر ماریا رو یادش نیس ... من نمی تونم مجبورش کنم با دونستن این چیز های دردناک زندگی کنه .

به هر حال ، راه میوفتیم .

°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•

از زبان سونیک :

نمی تونم بفهمم ،چرا انقدر بد قلقه ؟؟؟

می دونم خیلی چرت و پرت می گم ... ولی اینا رو گفتم که یخش بشکنه . تاحالا کسی با من اینطوری رفتار نکرده ... مگه ما یک بار دنیا رو با هم نجات ندادیم ؟؟؟ خب الان با هم دوستیم دیگه ... . ولی نمی دونم اون چشه و چرا اینقدر از همه چیز بدش میاد .

از پیچ سمت راست که رد می شیم شدو دوباره وایمیسته ... این دفعه حواسم جمع بود که با صورت بهش نخورم ... . نقشه ساختمون رو بر می داره و بررسی می کنه . منم کنارش وایمیستم و سعی می کنم نقشه رو بفهمم . خیلی تو نقشه خوانی حرفه ای نیستم ... البته دارم یاد می گیرم کم کم .

اخم شدو با شنیدن صدای خش خش از دستگاه ارتباطیش به تعجب تبدیل می شه . بعد هم صدای جیغ روژ میاد :«همیـ.....ن ... الاااان... بیاین .... این ... جاااا...ااااا»

قبل از اینکه من دوهزاریم بیوفته چه خبره شدو با استفاده از زمرد آشوبی که همراهش بود ، کیاس کنترل کرده بود و رفته بود کمک روژ ... . شایدم از دست من در رفته ⁦<⁠(⁠ ̄⁠︶⁠ ̄⁠)⁠>⁩ ولی به هر حال ... امیدوارم حال بقیه خوب باشه ... .

می خوام منم راه بیوفتم و برم سراغ بقیه ، ولی ... یک دفعه از یک بلندگو بالا سرم (که دقیقا نمی دونم کجا مخفی شده) صدایی میاد . :[سونیک جوجه تیغی ، اگر واقعا می خوای فرصت نجات دوست هات رو داشته باشی بیا به اتاقی که در انتهای راهرو سمت چپ قرار دارد .]

یعنی ... بقیه به دردسر افتادن . تا جایی که می تونم خودم رو سریع به درب می رسونم ... . پشت درب متوقف می شم و دستم رو رو دستگیره درب می گذارم ... دستگیره نقره ای رنگ رو می چرخونم و آرام درب را باز می کنم . صدای قیژ لولای درب در راهرو خالی می پیچد . آرام درون اتاق رو نگاه می کنم .

به جز نور مانیتور های بزرگ ، هیچ منبع روشنایی در اتاق نیست . در صفحه های مانیتور ها ، متن ها و اعداد زیادی با فونت کامپیوتری و ریز و به رنگ آبی روشن به چشم می خورد. با قدم های بلند ولی محتاط وارد اتاق می شم . به محض ورودم ، یکی از مانیتور ها چیز متفاوتی رو به نمایش می گذارد .

ویدئویی برام پخش می شه که معلومه از طریق یک دوربین مداربسته گرفته شده . زمان نوشته شده در پایین ویدئو نشون می ده این صحنه لحظاتی قبل ضبط شده .

از دیدن فیلم ، قلبم شروع می کنه به تند تر زدن . دستم رو مشت می کنم که بتونم خشمم رو کنترل کنم . به سختی می تونم نفس بکشم . ربات های به شکل انسان رو مقابل دوستام می بینم ؛ ولی ... بجای اینکه ... بچه ها ... راهشون رو میون اونها باز کنند ، فقط ... حالت تدافعی گرفتن ... .

لکه های خون اطراف اتاق درون ویدئو به چشم می خوره ... . همه دایره وار پشت به پشت هم وایستادن و دارن با اون ربات ها مبارزه می کنند . اما ... روی رباط ها ، خطوط براق آبی به چشم می خوره ... با نگاه کردن حرکات ربات ها یک چیز رو خیلی سریع می فهمم . این ... غیر قابل باوره ... اون نیرو ... اون روش ...

پیش از اون که برم بیرون از اتاق ، قبل از اونکه بدوئم سمت دوستام و نجاتشون بدم ... صدایی بلند شد و تصویر روی مانیتور تغییر کرد .

- خب سونیک جوجه تیغی ... متوجه شدی که اون ربات ها از کجا نیرو می گیرن ؟؟؟ البته ... اون فقط یک شبیه سازی اولیه هست .

تصویر جدید روی مانیتور به نظر می رسید به صورت زنده پخش می شود . مردی پشت به نور قرمز رنگ و رو به دوربین ایستاده بود . چیزی از ظاهرش معلوم نبود ، اما می شد فهمید او فرد قد بلند و چاقی با سر کچل و سبیل های نامرتب است . (فلورینا : خب اینکه اگمنه که معلومه ... ولی انصافا می دونستین اگمن نسبتا قد بلنده ؟؟؟😂🤌)

دیگه نمی تونم خشمم رو کنترل کنم . بلند فریاد می زنم :«عوضییی ... تـ...تو دوباره ... جرئت کردی ... دوباره ..»

مرد پشت مانیتور با خنده تمسخر آمیزی ادامه می ده :«می دونی که قدرتت چقدر مخربه ؟ البته اون فقط یک نمونه مصنوعی و نیمه کارس که من ساختمش ... ولی ... خوب می دونی که هر کسی حریف اون ربات ها ، که با این نیرو تقویت شدن نمی شه »

با صدای بلند تری جواب دادم :«چرا ... داری اینا رو به من می گی ؟»

- می خوام بهت بگم که اون ویدئو مال چند دقیقه پیش بود ، می تونی خودت پیشبینی کنی که بقیش چطوری پیش رفته ... مگه نه ؟

با فکر کردن به اتفاقی که رخ داده برای یک لحظه قلبم وایمیسته ... پاهام هام سست می شن و روی زانو هام میوفتم .

می دونم که شدو ، ناکلز و سیلور خیلی قوین ... می دونم که راحت با این ربات های تقلبی تسلیم نمی شن ، ولی ... اونا فقط سه نفرن ... بقیه چی ؟ تازه ... شدو هم خیلی اهل دفاع از بقیه نیست .

مرد ادامه حرفش رو می زنه :«می دونی که من دنبال چیم ... دوستات هنوز زندن ... اگر می خوای به سرنوشت فریدام فایترز دچار نشن ... تسلیم من شو ... انرژیت ، قدرت مخربت ، همشون رو به من بده ... »

حق با اونه ... من ... باید ... .

پایان چپتر دوم فلش بک

منظورم از بلند تر بودن چپتر ... نسبت به چپترایی که خودم تنها می نوشتم بود ⁦。⁠◕⁠‿⁠◕⁠

موضوعات: رمان
برچسب ها: ابزار
شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴16:57Gisha_she
آخرین مطالب