برادران جدا شده باز میگردند پارت ۳

برادران جدا شده باز میگردند پارت ۳,سلام ! خوش آمدید !

برادران جدا شده باز میگردند پارت ۳

از زبان شدو:

فرمانده والترز :( اره ولی نترس..درد ندارن...دکتر جرالد کارشو خوب بلده)

شدو:اوهوم(*ترسیده*)

فرمانده والترز:افرین پسر خوب.....

فرمامده میره..... خیلی میترسم... یعنی میخان باهام چیکار کنن

اشکام میخواستن بیاد بیرون که همون صدای اشنا دوباره میاد..

_من همیشه کنارتم شدو....

و بهم ارامش میده

از زبان سیلور:

_مطمئن باشید پیداتون میکنم...

چشامو باز میکنم

سیلور: ایییی..اون صدا..چقدر ارامش بخش و اشنا بود.....

؟سلام سی لور

سیلور:سی لور؟ اما اسم من سی لور نیست....

اون خانمه تعجب میکنه..

؟پس چیه؟

سیلور:اسم من سی......

صبر کن اسم من چیه...چرا یادم نمیاد....

گریم میگره..

سیلور:به خدا دروغ نمی گم اسم من سی‌لور نیست .....اما...نمیدونم چرا اسممو یادم نیست...

؟هیششش اروم باش پسبیا تا وقتی اسمتو یادت بیاد سی لور صدات کنیم ؟

بعد بغلم کرد.. اروم شدم ولی نه به خاطر بغلش ..بلکه به خاطر صدایی که توی ذهنم پژواک میشد و میگفت نگران نباشم خیلی زود پیدام میکنه

......فک کنم باید برای صدا یه اسم بزارم ...عوم...

روح درون من چطوره؟نه خیلی طولانیه پس همون روح صداش میکنم

از زبان سونیک فردا صبح:

چشامو باز کردم....

توی اتاق تقریبا سه در چهار با دوتا تخت دو طبقه بودم...از بالای تختی که توش بودم دوتا دم زرد رنگ دیدم

سونیک:عام..سلام....

؟.:اوه بیدار شدی؟

اومد پایین و کنار تخت وایستاد ... یه روباه با دوتا دم ....

با کنجکاوی نگاهم میکرد ...

؟.:اسمت چیه؟

سونیک:سونیک

؟.:وایی چه جالب اسم منم مایلز پروال هستش

؟؟:فک کنم بهت گفته بودم فقط اسمت تیلزه....

یه خارپشت سبز وارد اتاق میشه..

از گردن تیلز میگره و اونو بلند میکنه

؟؟:ها؟ مگه نگفتم؟

تیلز:ولم کن اسکروج..

بلند شدم ..

سونیک :ولش کن.(عصبی)

بهم نگاه کردو یه پوزخنده عصبی و مسخره بهم تحویل داد...

اسکروج:(اوه جوجه کوچولو ... بهتره با این عجیب الخلقه‌ی نق نقو نگردی..)

اسکروج که بهش میخورد تقریبا هم سنم باشه.. داشت ا این وضعیت لذت می برد اما من نه......تیلز بی صدا گریه میکرد...

سونیک: به نظرم من اسم تیلز فوق العادس و همینطور دم دوم تیلز ...

فقط باعث بینظیر بودن تیلز میشه و برتریش نسبت به تو .....

اسکروج:(هه برتری؟)

تیلز و پرت کرد بغلم و باهم روی تخت افتادیم..

اسکروج:توعم عین جغله قراره کیس بوکس من بشی..)

؟؟؟:اسکروج باز هوس دفتر مدیرو کردی؟)

اسکروج :اوه مایز...)

روباهی که مایز خطاب شده بود دقیقا شبیه تیلز بود فقط با چن تا تفاوت که یکی رنگش بود و دیگری دمش

مایز: اخرین بارو که یادته..؟)

اسکروج:خی خیل خب باشه (عصبی)

از اتاق رفت بیرون

مایز: هی عجیب جدیده .. منو اسکروج از بخت بدمون یا بخت بدتون باهاتون هم اتاقیم من ۵ سالمه و اسکروج ۶ رئیس اتاق اسکروجه .. بهتره رو مخمون نری...)

خواستم جوابشو بدم که رفت .‌

به تیلز که توی بغلم داشت گریه میکرد نگاه میکنم...

سونیک:رفتن دیگه...)

تیلز:جدی گفتی؟)

سونیک :اره رفتن نگاه کن....)

تیلز : اونو نمی گم جدی گفتی از اسم تیلز و دم اضافم خوشت میاد؟)

سونیک: اره جدی گفتم بعدشم اون دم اضافی نیست برازنده صاحبشه ..)

اومد بیرون و یه لبخند کوتاه تحویلم داد....

اشکاشو پاک کرد ...

یاد سیلور افتادم اونم هرموقع شدو اذیتش میکرد همینجوری میپرید بغلم...

تیلز: تو فکری؟ میای بریم یه چی بخوریم؟)

سونیک: نه..)

تیلز: اما تو که کلا چیزی نخور...‌)

سونیک : خواهش میکنم ...میخوام یه مدت تنها باشم..)

تیلز :با باشه..)

تیلز میره بیرون منم خودمو زیر پتو حبس میکنم...

خاطراتمو با برادرام مرورو میکنم ...

سیلور دو ثانیه از من کوچیکتره ... و شدو نیم ثانیه بزرگتر ولی همیشه ازن نیم ثانیه رو می کوبونه تو صورتم ....

زیر پتو .. گرمم میشه احساس میکنم ضربان قلبم رفته بالا.... چشامو میبندم و سعی میکنم بخوابم تا شاید اروم بشم

از زبان شدو توی ارک:

امروز چهارتا حقله دادن که به دستام و پاهام ببندم..

بهم گفتن اینا محدود کننده قدرت هامه...

من دوتا قدرت دارم یکی سرعتم و یکی هم تلپورت ......

دارن بر میگردوننم توی محفظه....دلم نمی خواد... سرده ...

رفتم تو محفظه و عین همیشه اب بالا اومد....

برای صدایی که هر از گاهی توی ذهنم پژواک میشه اسم گذاشتم اسمش مزاحمه...

با اینکه ارامش بخشه ولی خب یه نمور مزاحم هم هست ....

من رفتم تو حالت خواب .. یعنی بیدارما ولی چشامو می بندم محض اینکه تحمل شرایط اسون تر بشه ....

از زبان سیلور:

دیشب پیش همون خانم گربه خوابیدم..

چشامو که باز کردم دیدم نیست

یه خورده توی همون شکل موندمو به خوابی که دیشب دیدم فکر میکنم ....

توی سیاهی مطلق بودم ... یه صدایی اومد ..

_هی س**ر حالت خوبه؟

_باز ش*و اذیتت کرده؟

جای اسما برام شطرنجی میشد ...

از صدا پرسیدم اینایی که میگی کین ولی همون حرفای قبلی رو به همون نحوه تکرار کرد.......

انگار صدا ضبط شده بود ...

شاید این صدا از خاطراتمه؟

....................

خانم گربه در و باز میکنه..

؟:سلام سی لور حالت خوبه؟

سیلور:ممنون خانم ...

؟:نیازی نیست رسمی باشی .. می تونی مادر بیلز صدام کنی...

سیلور:چشم

بیلز:افرین

سیلور: مادر بیلز ؟

بیلز: جانم ؟

سیلور : من برادر داشتم؟)

شکه شد ..... دنبال جواب میگشت.

بیلز : عام ... خب.. اره ..

سیلور : و الان کجاست؟

بیلز: مرده...

سیلور : چی؟.........

بیلز : توی تصادف مردن .. توعم به خاطر همون تصادف حافظتو از دست دادی ... و .. لطفا دیگه در مورد خانوادت سوال نکن ... الان خانوادت ماییم.)

سیلور:شما؟ مگه چند نفر....

بیلز: اینجا یه یتیم خونس سی لور...

و همه اعضای اون خانواده تو هستن...)

سیلور :اوهوم.... باشه

با این واقعیت که خانوادم مردن شکه شدم.... اما ته دلم میگفت این دروغه

ولی سعی کردم نادیده بگیرمش

و با محیط یتیم خونه یکی بشم

و یادم بره زمانی برادر داشتم

همونطور که چهره و خاطراتشو به یاد ندارم..

از زبان تیلز:

بعد از ناهار .. که تو سلف بود و اسکروج حسابی زهرم کرد ..

داشتم میرفتم توی اتاقم که به هم اتاقی جدیدم سر بزنم...ولی نزدیک اتاق که شدم صدای سرفه های شدیدی رو شنیدم...

وارد اتاق میشم و صدای سرفه هارو دنبال میکنم....

به تخت سونیک ختم شد..میرم کنار تخت ...

تیلز:سونیک؟ حالت خوبه؟

سونی: *سرفه*

تیلز:سونیک اگه مشکل نداری میخوام پتو رو بزنم کنار)

جوابی جز سرفه هاش دریافت نکردم

پتو رو میزنم کنار.....

سونیک ... سرفه های خونی میکرد..و یه دستشو به قلبش گرفته بود....

از ترسم چند قدم رفتم عقب......

فوری رفتم و دراز چنگال رو خبر کردم....وقتی با دراز چنگال به اتاق اومدم سونیک....

تکون نمی خورد.... فکر کردم مرده....

چندتا از پرستار های یتیم خونه اومدن داخل ...مادر زومی منو به زور برد بیرون و بغلم کرد

مادرزومی:عزیزم نباید بری داخل..

تیلز: اما سونیک...(*گریه*)

مادر زومی : اون حالش خوب میشه من مطمئنم)

به مادر زومی نگاه کردم ... نگاهش پر از اطمینان بود... سرمو میزارم رو قفسه سینش و اروم گریه میکنم....

ویو چند ساعت بعدی: از زبان تیلز

وقتی بیدار شدم رو تخت خودم بودم

بلند شدم و به زیر تختم که تخت سونیک باشه نگاه کردم..

سونیک نیست....

اونقدر هول کردم که از رو تخت با کله افتادم پایین ....

مایز خندید... چطور متوجه حضورش نشده بود؟

مایز: پس اون دمات به چه دردی میخورن وقتی نمی تونی ازشون استفاده کنی)

تیلز: سونیک کجاست

مایز: همون عجیب جدیده؟اونو بردن درمانگاه.....

بلند شدم خودمو جمع و جور کردم ...

و به سمت درمونگاه میرم.....

تیلز: مادر زومی؟

زومی: اوه بیدار شدی مایلز؟

تیلز: حال سونیک چطوره؟

زومی:بدنیست....خوبه فعلا...

تیلز:میتونم ببینمش؟

زومی:فک کنم بتونیم واسه تو یه تخفیفی قائل شیم)

در باز میکنه و میرم داخل ...سونیک رو تخت بیهوشه...دستگاه ضربان نبض نامنظم بود .... و به سونیک دستگاه اکسیژن وصله.... چهار سالمه ولی یه چیزایی سرم میشه ......

کلا ذاتا به علم علاقه مندم از زبان شدو:

فرمانده والترز :( اره ولی نترس..درد ندارن...دکتر جرالد کارشو خوب بلده)

شدو:اوهوم(*ترسیده*)

فرمانده والترز:افرین پسر خوب.....

فرمامده میره..... خیلی میترسم... یعنی میخان باهام چیکار کنن

اشکام میخواستن بیاد بیرون که همون صدای اشنا دوباره میاد..

_من همیشه کنارتم شدو....

و بهم ارامش میده

از زبان سیلور:

_مطمئن باشید پیداتون میکنم...

چشامو باز میکنم

سیلور: ایییی..اون صدا..چقدر ارامش بخش و اشنا بود.....

؟سلام سی لور

سیلور:سی لور؟ اما اسم من سی لور نیست....

اون خانمه تعجب میکنه..

؟پس چیه؟

سیلور:اسم من سی......

صبر کن اسم من چیه...چرا یادم نمیاد....

گریم میگره..

سیلور:به خدا دروغ نمی گم اسم من سی‌لور نیست .....اما...نمیدونم چرا اسممو یادم نیست...

؟هیششش اروم باش پسبیا تا وقتی اسمتو یادت بیاد سی لور صدات کنیم ؟

بعد بغلم کرد.. اروم شدم ولی نه به خاطر بغلش ..بلکه به خاطر صدایی که توی ذهنم پژواک میشد و میگفت نگران نباشم خیلی زود پیدام میکنه

......فک کنم باید برای صدا یه اسم بزارم ...عوم...

روح درون من چطوره؟نه خیلی طولانیه پس همون روح صداش میکنم

از زبان سونیک فردا صبح:

چشامو باز کردم....

توی اتاق تقریبا سه در چهار با دوتا تخت دو طبقه بودم...از بالای تختی که توش بودم دوتا دم زرد رنگ دیدم

سونیک:عام..سلام....

؟.:اوه بیدار شدی؟

اومد پایین و کنار تخت وایستاد ... یه روباه با دوتا دم ....

با کنجکاوی نگاهم میکرد ...

؟.:اسمت چیه؟

سونیک:سونیک

؟.:وایی چه جالب اسم منم مایلز پروال هستش

؟؟:فک کنم بهت گفته بودم فقط اسمت تیلزه....

یه خارپشت سبز وارد اتاق میشه..

از گردن تیلز میگره و اونو بلند میکنه

؟؟:ها؟ مگه نگفتم؟

تیلز:ولم کن اسکروج..

بلند شدم ..

سونیک :ولش کن.(عصبی)

بهم نگاه کردو یه پوزخنده عصبی و مسخره بهم تحویل داد...

اسکروج:(اوه جوجه کوچولو ... بهتره با این عجیب الخلقه‌ی نق نقو نگردی..)

اسکروج که بهش میخورد تقریبا هم سنم باشه.. داشت ا این وضعیت لذت می برد اما من نه......تیلز بی صدا گریه میکرد...

سونیک: به نظرم من اسم تیلز فوق العادس و همینطور دم دوم تیلز ...

فقط باعث بینظیر بودن تیلز میشه و برتریش نسبت به تو .....

اسکروج:(هه برتری؟)

تیلز و پرت کرد بغلم و باهم روی تخت افتادیم..

اسکروج:توعم عین جغله قراره کیس بوکس من بشی..)

؟؟؟:اسکروج باز هوس دفتر مدیرو کردی؟)

اسکروج :اوه مایز...)

روباهی که مایز خطاب شده بود دقیقا شبیه تیلز بود فقط با چن تا تفاوت که یکی رنگش بود و دیگری دمش

مایز: اخرین بارو که یادته..؟)

اسکروج:خی خیل خب باشه (عصبی)

از اتاق رفت بیرون

مایز: هی عجیب جدیده .. منو اسکروج از بخت بدمون یا بخت بدتون باهاتون هم اتاقیم من ۵ سالمه و اسکروج ۶ رئیس اتاق اسکروجه .. بهتره رو مخمون نری...)

خواستم جوابشو بدم که رفت .‌

به تیلز که توی بغلم داشت گریه میکرد نگاه میکنم...

سونیک:رفتن دیگه...)

تیلز:جدی گفتی؟)

سونیک :اره رفتن نگاه کن....)

تیلز : اونو نمی گم جدی گفتی از اسم تیلز و دم اضافم خوشت میاد؟)

سونیک: اره جدی گفتم بعدشم اون دم اضافی نیست برازنده صاحبشه ..)

اومد بیرون و یه لبخند کوتاه تحویلم داد....

اشکاشو پاک کرد ...

یاد سیلور افتادم اونم هرموقع شدو اذیتش میکرد همینجوری میپرید بغلم...

تیلز: تو فکری؟ میای بریم یه چی بخوریم؟)

سونیک: نه..)

تیلز: اما تو که کلا چیزی نخور...‌)

سونیک : خواهش میکنم ...میخوام یه مدت تنها باشم..)

تیلز :با باشه..)

تیلز میره بیرون منم خودمو زیر پتو حبس میکنم...

خاطراتمو با برادرام مرورو میکنم ...

سیلور دو ثانیه از من کوچیکتره ... و شدو نیم ثانیه بزرگتر ولی همیشه ازن نیم ثانیه رو می کوبونه تو صورتم ....

زیر پتو .. گرمم میشه احساس میکنم ضربان قلبم رفته بالا.... چشامو میبندم و سعی میکنم بخوابم تا شاید اروم بشم

از زبان شدو توی ارک:

امروز چهارتا حقله دادن که به دستام و پاهام ببندم..

بهم گفتن اینا محدود کننده قدرت هامه...

من دوتا قدرت دارم یکی سرعتم و یکی هم تلپورت ......

دارن بر میگردوننم توی محفظه....دلم نمی خواد... سرده ...

رفتم تو محفظه و عین همیشه اب بالا اومد....

برای صدایی که هر از گاهی توی ذهنم پژواک میشه اسم گذاشتم اسمش مزاحمه...

با اینکه ارامش بخشه ولی خب یه نمور مزاحم هم هست ....

من رفتم تو حالت خواب .. یعنی بیدارما ولی چشامو می بندم محض اینکه تحمل شرایط اسون تر بشه ...

از زبان سیلور:

دیشب پیش همون خانم گربه خوابیدم..

چشامو که باز کردم دیدم نیست

یه خورده توی همون شکل موندمو به خوابی که دیشب دیدم فکر میکنم ....

توی سیاهی مطلق بودم ... یه صدایی اومد ..

_هی س**ر حالت خوبه؟

_باز ش*و اذیتت کرده؟

جای اسما برام شطرنجی میشد ...

از صدا پرسیدم اینایی که میگی کین ولی همون حرفای قبلی رو به همون نحوه تکرار کرد.......

انگار صدا ضبط شده بود ...

شاید این صدا از خاطراتمه؟

....................

خانم گربه در و باز میکنه..

؟:سلام سی لور حالت خوبه؟

سیلور:ممنون خانم ...

؟:نیازی نیست رسمی باشی .. می تونی مادر بیلز صدام کنی...

سیلور:چشم

بیلز:افرین

سیلور: مادر بیلز ؟

بیلز: جانم ؟

سیلور : من برادر داشتم؟)

شکه شد ..... دنبال جواب میگشت.

بیلز : عام ... خب.. اره ..

سیلور : و الان کجاست؟

بیلز: مرده...

سیلور : چی؟.........

بیلز : توی تصادف مردن .. توعم به خاطر همون تصادف حافظتو از دست دادی ... و .. لطفا دیگه در مورد خانوادت سوال نکن ... الان خانوادت ماییم

سیلور:شما؟ مگه چند نفر....

بیلز: اینجا یه یتیم خونس سی لور...

و همه اعضای اون خانواده تو هستن...)

سیلور :اوهوم.... باشه

با این واقعیت که خانوادم مردن شکه شدم.... اما ته دلم میگفت این دروغه

ولی سعی کردم نادیده بگیرمش

و با محیط یتیم خونه یکی بشم

و یادم بره زمانی برادر داشتم

همونطور که چهره و خاطراتشو به یاد ندارم..

از زبان تیلز:

بعد از ناهار .. که تو سلف بود و اسکروج حسابی زهرم کرد ..

داشتم میرفتم توی اتاقم که به هم اتاقی جدیدم سر بزنم...ولی نزدیک اتاق که شدم صدای سرفه های شدیدی رو شنیدم...

وارد اتاق میشم و صدای سرفه هارو دنبال میکنم....

به تخت سونیک ختم شد..میرم کنار تخت ...

تیلز:سونیک؟ حالت خوبه؟

سونی: *سرفه*

تیلز:سونیک اگه مشکل نداری میخوام پتو رو بزنم کنار)

جوابی جز سرفه هاش دریافت نکردم

پتو رو میزنم کنار.....

سونیک ... سرفه های خونی میکرد..و یه دستشو به قلبش گرفته بود....

از ترسم چند قدم رفتم عقب......

فوری رفتم و دراز چنگال رو خبر کردم....وقتی با دراز چنگال به اتاق اومدم سونیک....

تکون نمی خورد.... فکر کردم مرده....

چندتا از پرستار های یتیم خونه اومدن داخل ...مادر زومی منو به زور برد بیرون و بغلم کرد

مادرزومی:عزیزم نباید بری داخل..

تیلز: اما سونیک...(*گریه*)

مادر زومی : اون حالش خوب میشه من مطمئنم)

به مادر زومی نگاه کردم ... نگاهش پر از اطمینان بود... سرمو میزارم رو قفسه سینش و اروم گریه میکنم....

ویو چند ساعت بعدی: از زبان تیلز

وقتی بیدار شدم رو تخت خودم بودم

بلند شدم و به زیر تختم که تخت سونیک باشه نگاه کردم..

سونیک نیست....

اونقدر هول کردم که از رو تخت با کله افتادم پایین ....

مایز خندید... چطور متوجه حضورش نشده بود؟

مایز: پس اون دمات به چه دردی میخورن وقتی نمی تونی ازشون استفاده کنی)

تیلز: سونیک کجاست

مایز: همون عجیب جدیده؟اونو بردن درمانگاه.....

بلند شدم خودمو جمع و جور کردم ...

و به سمت درمونگاه میرم.....

تیلز: مادر زومی؟

زومی: اوه بیدار شدی مایلز؟

تیلز: حال سونیک چطوره؟

زومی:بدنیست....خوبه فعلا...

تیلز:میتونم ببینمش؟

زومی:فک کنم بتونیم واسه تو یه تخفیفی قائل شیم)

در باز میکنه و میرم داخل ...سونیک رو تخت بیهوشه...دستگاه ضربان نبض نامنظم بود .... و به سونیک دستگاه اکسیژن وصله.... چهار سالمه ولی یه چیزایی سرم میشه ......

کلا ذاتا به علم علاقه مندم و کتاب بای علمی رو به زور میخونم...

صدای پا از بیرون میشنوم .. پنجره رو باز میکنم انگار که از پنجره رفتم بیرون ولی میرم زیر تخت و قایم میشم ....

دونفر داخل میشن....

زومی:تیلز؟کجایی...

درازچنگال: پنجره بازه ..انگار رفته بیرون...)

زومی :اخه اون... ولش کن دکتر چی گفت...؟)

درازچنگال:دوری ... دوری از برادراش ...و کتاب بای علمی رو به زور میخونم...

صدای پا از بیرون میشنوم .. پنجره رو باز میکنم انگار که از پنجره رفتم بیرون ولی میرم زیر تخت و قایم میشم ....

دونفر داخل میشن....

زومی:تیلز؟کجایی...

درازچنگال: پنجره بازه ..انگار رفته بیرون...)

زومی :اخه اون... ولش کن دکتر چی گفت...؟)

درازچنگال:دوری ... دوری از برادراش ...

موضوعات: رمان
شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴17:26Gisha_she
آخرین مطالب