از زبان سونیک(جشن سلطنتی):
جعبه کوچیک انگشتر رو توی دستم اینو و اونور میکنم...نگرانم..امروز بعد مدت ها میخوام به بیلز اعتراف کنم....نمی دونم قبول میکنه یا نه....به هرحال ..اون یه شاهزادس..
؟:خدا یا لطفا لطفا لطفا قبولم کنه..
سونیک:(زمزمه)صدای سیلوره؟!
میرم پشت اتاقی که ازش میومد..
سیلور:میدونم خیلی دست پا چلفتیم اصلا رفتار های سلطنتی بلد نیستم و ممکنه گند بزنم به همه چی...ولی من واقعا عاشق بیلزم..و..دلم میخواد قبولم کنه تا بتونم تمام تلاشمو براش بکنم...
پس...سیلورم امشب قسط خواستگاری از بیلز رو داره....
سیلور.....دیدم رفتار هاشو با بیلز...واقعا عاشقشه....
تیلز:عه سونیک ایتجایی؟ بنجب بابا جشن داره شروع شروع میشه
سونیک:باشه اومدم.
سیلور فرد بهتری برای بیلزه...امیدوارم کنار هم خوشبخت بشن..
از زبان راوی:
تیلز دست سونیک رو میکشه و داخل جمعیت که دو به دو در حال رقص بودند پرت میکنه...
مثل همیشه به زور و اجبار امی رز سونیک رو راضی میکنه تا باهاش توی رقص همراهی کنه...
رقصی بی نظیر زیبا و با ظرافت...اما با یک اشکال...این عشق کاملا یه طرفه بود و سونیک اصلا از اون وضعیتی که توش قرار داشت راصدا از وسط جمعیت*
؟:اونجا چه خبره؟
؟:وایی خدای من یکی داره از شاهزاده بیلز خاستگاری میکنه
؟:چه پرو
امی دست سونیک رو با ذوق و شوق میکشه و میبره سمت صدا...در حالی که سونیک...هیچ تمایلی به دیدن صحنه ای که عشقش رو برای همیشه از او جدا میکنه نداره..
سیلور:(زانو زده جلو بیلز)بیلز این انگشتر رو از من قبول میکنی و اجازه میدی در تمام مسیر زندگیت باهات باشم و ازت مراقبت کنم...باهام ازدواج میکنی....
بیلز...که دل به هردو پسر داشت اما هیچ وقت نتونسته بود بینشون یکی رو انتخاب کنه....نگاه مرددی به سونیک میکنه...سونیک متوجه قضیه میشه و با لبخند به بیلز اشاره میکنه که انگشتر رو از سیلور بگیره و دستش کنه....لبخند میزد...در حالی که درونش چیزی جز غم انباشته نشبیلز:.بله...
و انگشتر رو از سیلور میگیره...
سونیک میره جلو و سیلور روی گردنش سوار میکنه و با خنده میگه :چه حسی داری قهرمان ها؟
سیلور:من...من نمی دونم چی بگم
جمعیت کف دست و هورا میکشن...سیلور و بیلز به افتخار این پیوند مبارک رقص مخصوصی رو در سالن به تنهایی اجرا میکنن تا نشانه ابدی شدن پیوندشنا باشد...
از زبان سونیک:در حیاط پشت قصر
...اروم قدم میزنم..
؟:سونیک...
سونیک:بیلز...
بیلز نزدیکم میاد و سرشو میزاره روی قفسه سینم.
بیلز:(بغض)چرا اون کارو کردی...چرا به خاطر من خودتو عقب کشیدی؟
سونیک:(حلقه کردن دستاش دور بیلز)چون میدونستم کنار سیلور میتونی زندگی شاد تری کنی....میدونستم انتخاب برات سخته...در ضمن من همش توی سفر هستم...نمیتونم فرد مناسببیلز تویوبقلم شروع به گریه میکنه...
سونیک:هی بچه اروم الان فکر میکنم زدمت شوعرت میاد پوستمو میکنه ها
بیلز:(خندیدن)فین هه اره اره میاد میکنه چجورم...
*صدای انفجار از قصر*
بیلز رو محکم تر به خودم نزدیک میکنم و دستم رو جلوی صورتش میگیرم که اوار نریزه روش
بیلز:او..اونجا چه خبره....
سونیک:نمی دونم ولی الان میفهمیم
با من با سرعت نور بیلز به کمک اتشش سریع وارد ساختمون میشیم...
سونیک:(با حرص) اگمنننن
اگمن:اووو سلاسونیک:تو واقعا نمی تونی عین ادم یه جا بشینی و از یه جشن لذت ببری؟
اگمن:قطعا نه وقتی میتونم امشب از بین ببرمت...
سونیک:خیل خب این کوری بازی خوندنات رو بنداز سطل اشغال اگی بگو ببینم امروز چی تو چنته داری