سلام...

سلام...,سلام ! خوش آمدید !

سلام...

میدونم خیلی برای داستان ها انتظار میکشید...ابزار که تام و الختیارش من نیستم ولی بقیشون رو....

من واقعا شرمندتونم....روم نمیشه دیگه بیام اینجا...

میدونم دلیلم رو بگم ممکنه بگید نباید اهمیت بدی بهشون...ولی واقعا هر روز شنیدن یه سری حرفا باعث شده انگیزم رو از دست بدم...

محیط هنرستان خیلی سمیه.

دقت کنید محیطش. نه معلماش...بچه هاش...

...از وقتی رفتم

ادمای سمی زیادن...خوب هم توشون پیدا میشه و دارم...اما ...یه هووو

میتونه ده ها تشویق رو خنثی کنه قبول دارین؟

و متاسفانه یکی از اینا گیر من افتاده....

از وقتی باهاش اشنا شدم انگیزم رو دارم برای همه چی از دست میدم...و متاسفانه همکلاسیمه و هم گروهیم هیچ جوره نمی تونم باهاش قطع رابطه کنم....

قبلا میخوندم....دیگه میلی به خوندن ندارم...

قبلا مینوشتم....الان یا نمینویسم...یا به کسی نشون نمیدم(یکی از دلایلی که فعالیت نمی کنم)

قبلا میکشیدم....دیگه به میلم نمی کشم.....

الان احساس میکنم یا کاری رو انجام نمیدم یا انجام میدم همش یه اجباری هست.....

شرمنده همتونم...

ولی زیر فشاره: (باید بی نقص باشه ) دارم له میشم....

...و واقعا توان مقابله باهاشو ندارم...بارها سعی کردم توضیح بدم که حرفاشون چه تاثیری داره...ولی...کو گوش شنوا؟...

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴20:24Gisha_she
آخرین مطالب