لنس همینطور که درون کاپوت ماشین خم شده بود و با آچاری به جان قطعات ماشین افتاده بود، دستی بالا آورد و عرقی که برروی پیشانی اش نشسته بود پاک کرد. مقاومت و باز نشدن یکی از پیچ ها اعصابش را بهم ریخته بود؛ در نهایت دست ازادش هم به دست مشغولش ملحق شد و با قدرت فشار آورد.
هوفی از سر رضایت بیرون داد و آچار را کنار گذاشت، سپس پیچ شل شده را با دست جدا کرد؛ با رضایت به پیچ جدا شده نگاه کرد که صدای دخترانه ای از پشت سرش باعث محو شدن لبخندش شد.
_...لنس ؟
لنس فورا در سر جا یخ زد؛ آن موهای بور با انتهای صورتی... و آن چشم های جنگلی رنگ... او خودش بود! بعد از این همه سال، حالا اینجا بود! مقابلش ایستاده بود... تقریبا غیر قابل باور بود..
با صدایی که ناباوری درش موج میزد زمزمه کرد : ا... امیلی..؟ خودتی..؟
⠂⠁⠈⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂
شیفتی دیگر در کافه رستوران یونیک، با همان روتین همیشگی برای آرتور. همه چیز عادی بود. آفتاب سوزان خورشید از شیشه های شفاف وارد میشد، به میز های چوبی میتابید و رنگشان را مایل به طلایی نشان میداد. برخی کارکنان آشپزخانه در آشپزخانه مشغول بودند و بوی قهوه در هوا پیچیده بود، کارکنان دیگر که فقط آرتور و جک بودند در میان مشتری های تازه وارد شدن و آنهایی که جاگیر شده بودند میچرخیدند و سفارش میگرفتند.
همه چیز عادی بنظر میامد، آرتور سینی حاوی فنجان قهوه و کیک شکلاتی را از روی پیشخان برداشت و به سوی میز سفارش دهنده اش رفت. همان گرگ قهوه ای دیروز بود، با همان ظاهر مرتب و دانشجو مانند.
آرتور با همان خوشرویی همیشگی سینی را برروی میز گذاشت و با کلماتش توجه گرگ جوان را جلب کرد : سفارشتون قربان.
گرگ جوان که دقیقا مثل دیروز تمام حواسش معطوف به خیابان های پشت شیشه های بزرگ کافه بود، با صدای آرتور به خود آمد و نگاهی به آرتور و سپس به سینی سفارشش انداخت و سری تکان داد؛ بنظر کمی آشفته خاطر و درگیر با افکارش میامد چون با اخمی غلیظ بدون اینکه کلمه ای حرف بزند قهوه اش را از روی سینی برداشت و شروع به نوشیدن کرد.
آرتور شانه ای به این حرکات بالا انداخت و رو برگرداند تا به باقی مشتری ها برسد که در کافه باز و زنگ بالای در به صدا درامد.
_آرتور!!
آرتور با شنیدن اسمش از زبان دوستی که سال ها از آخرین دیدارش با او گذشته بود، سرجایش میخکوب شد. دختری که تازه وارد کافه شده بود بدون توجه به نگاه های خیره کارکنان و بعضی مشتری هایی که بخاطر فریادش توجه شان به او جلب شده بود به سوی آرتور قدم برداشت و اجازه ای برای تجزیه و تحلیلی شرایط به آرتور نداد، چون در ثانیه بعد آغوش دختر بدنش را احاطه کرده بود.
در آن سمت، لنس درحالی که در کافه را پشت سرش میبست با لبخندی ملیح به دختر -یا شاید هم امیلی- که آرتور را در بغل میفشرد و دلتنگی اش را به رخ میکشید و آرتوری که از شدت شوک به مکانی نامعلوم خیره شده و حتی پلک نمیزند و عینکش روی صورتش کج شده نگاه کرد.
امیلی درحالی که نمیتوانست جلوی لبخند گسترده ای که در صورتش رشد میکرد بگیرد زمزمه کرد : دلم برات تنگ شده بود...
آرتور فورا به خودش آمد و پلکی زد، گویا تا قبل شنیدن صدای دختر مطمئن نبود واقعی است یا توهم؛ یکی از دستانش را بالا آورد تا عینکش را صاف کند و دیگری به آرامی به دور دختر حلقه شد تا اورا متقابلا در آغوش بگیرد، صورتش همچنان شوک زده بود اما به محض برخورد دستش با پارچه لباس امیلی، لبخندی شروع به درخشیدن در چهره اش کرد؛ این واقعی بود.
⠂⠁⠈⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂
لنس و امیلی تا عصر در کافه ماندند، آرتور با اینکه نمیخواست کم کاری کند اما هرچند وقت یک بار کنار میز آن دو میایستاد تا ماجرا هایی که برای هم تعریف میکردند بشنود و یا اظهار نظری راجبشان بکند.
خوشبختانه کسی جز مشتری های در انتظار سفارش مشکلی با این قضیه نداشت.
عصر بعد از خداحافظی و رفتن دوستان قدیمی اش، او دوباره به روتین همیشگی برگشت، با این تفاوت که حالا جرقه ای از خوشحالی در قلبش میدرخشید و حالش را بهتر و انرژی اش را بیشتر میکرد.
بالاخره، بعد از غروب خورشید و فرا رسیدن زمان تعطیلی کافه رسید. طبق معمول بعد از اینکه از مرتب بودن همه چیز مطمئن شد و مطمئن شد دیگر کسی از کارکنان در کافه نیست، در را قفل کرد. کافه کارکنان تقریبا زیادی دارد، لااقل بیشتر از کافه های کوچک، اینجا یک کافه رستوران دو طبقه بود که نصف کارکنانش برای طبقه بالا یعنی رستوران. و نصف دیگر برای طبقه اول و پایین یعنی کافه بود؛ و آرتور باید بعد از رفتن همه این اشخاص در رستوران را قفل میکرد و به خوبی از کلید یدکی که برای اینکار داشت محافظت میکرد، البته این وظیفه فعلی او بود و هفته بعد این کلید به شخص دیگری واگذار میشد.
کلید را در جیب شلوارش انداخت و سرش را به سمت جاده ای که به سمت خانه اش راه داشت چرخاند. شروع به قدم برداشتن کرد؛ اما چند قدم بیشتر نرفته بود که صدایی مانع حرکت بیشترش شد.